یه سری اتفاقاتی که می افته باعث می شه که آدم راجع به یه موارد خاصی فکر کنه یه چیزایی مثل فرهنگ، روشنفکری یا چیزایی از این قبیل .فرهنگی که همه ی ما دم از این می زنیم که خیلی با فرهنگیم اما در عمل هیچی، حتی کوچکترین نکات رو هم رعایت نمی کنیم ،مثل: احترام به همدیگه،یا طرز برخورد با همدیگه،طرز مخالفت با هم،به راحتی، بدون شناخت، به طرف مقابلمون تهمت می زنیم ،خیلی راحت، سر شوخی شایعه درست می کنیم و جالب تر اینکه شایعمون رو پخش هم می کنیم و اینقدر اونو تکرار می کنیم که حتی خودمون هم باورش می کنیم. نمی دونم این چیزا به فرهنگ بر میگرده یا به طرز تربیت یا... اما هر چی هست خیلی فاجعه است. خیلی از ما ادعای روشنفکری داریم اما فقط ادعاشو داریم؛ هیچی ازش نفهمیدیم فکر میکنیم با یه مشت حرف نا مربوط به دیگران می تونیم ثابت کنیم که ما با شما فرق داریم و خیلی ها هم متاسفانه به راحتی گول می خورن!عادت شده که راجع به دیگران حرف های بی پایه و اساس بزنیم!از سرچی، نمی دونم؟شاید حسادت های بچه گانه! "همه چیز رو فدا می کنیم؛عزیز ترین چیزها،برای به دست آوردن پلید ترین و کثیف ترین چیزها" هیچ کدوم جرات بیان نظر واقعیمون رو نداریم و وقتی کسی چیزی رو می گه که ممکنه حرف دل خیلیامون باشه بازم از روی ترس با اون مخالفت می کنیم.احترام گذاشتن به عقاید همدیگه شاید اولین اقدام واسه اینه که ثابت کنیم داریم به طرف متمدن شدن پیش می ریم .اما خیلی زود در مورد عقاید دیگران جبهه می گیریم به راحتی به خودمون اجازه میدیم که واسه اون فرد لقب بذاریم و باهاش به شدت مخالفت کنیم.متاسفانه خیلی از ماها هنوز نمیدونیم که می شه عقایدمون رو با دلایلی که داریم به طرف مقابلمون بگیم و در عین حال به اون ونظراتش احترام بذاریم . هنوز خیلی از ما ها طرز بیان خواستمون رو بلد نیستیم و به طرف مقابلمون دستورمی دیم،تو این طور موارد معمولا" فرد، در مقابلمون جبهه می گیره و عصبانی می شه و ما شروع میکنیم پشت سر اون فرد حرف زدن که فلانی این جوریه و... . خیلی وقت ها به جای اینکه فرد مقابلمون رو متهم کنیم باید اشتباهی رو که تو رفتارمون هست اصلاح کنیم.اما اتفاقی که افتاده و باعث شده که این پست رو بنویسم اینه که چه طور بعضی ها به خودشون اجازه میدن حرفهایی راجع به کسایی بزنن که مطمئنا"اون حرف ها فقط ساخته ذهن مریض خودشونه!به راحتی به خوشون اجازه می دن به حریم شخصی دیگران تجاوز کنند؟این افراد اینقدر حقیر و بز دل هستن که جرات روبه رو شدن با فرد رو ندارن بعد اون موقع ادعای رک بودنشون می شه!!این طور آدما فقط "پز تمدن مصرفی رو می دن که از وحشی گری بدتر است!" و بدتر از همه اینه که تو حاضر به قبول این افراد نیستی ولی چاره ای نداری چون مخالفت بیش از حد با این افراد تا وقتی همه به چهره ی واقعی اونا پی ببرن واسه تو بهای سنگینی داره.و خوشبختانه هستن هنوز افرادی که حاضرن این بها رو بپردازن؛شاید چون بهای انسانیت رو بالا تر از هر چیز دیگه می دونن.
"بعد لذت ها،حسرت ها،نفرت ها ،توطئه ها ومقدمه چینی ها و بعد همه چیز را که نمی دانیم قیمتش در انسان چیست،به سادگی قربانی به دست آوردن کثیف ترین چیزها می کنیم!... " متاسفانه "انسان در بی شرمی و بدبختی قدرتی ماورا همه موجودات دارد!" ای کاش حاضر بودیم بیاموزیم "که گاهی اوقات همه ی آن چیزی که انسان نیازدارد،دستی برای گرفتن و قلبی برای درک شدن است..." فقط همین... .
...از کلاس بیرون میام ... هوا گرمه... مسیری رو با دوستم پیاده میرم... این مسیر منو از جایی که می خوام برم دور تر می کنه اما بودن با اون ... حرف زدن راجع به بعضی آدما یا کارایی که می خواییم با هم انجام بدیم تکراری نمی شه!...ساعت7... هوا هنوز خیلی گرمه... از لابه لای جمعیتی حرکت می کنیم که خیلیاشون انگار که ما رو نمیبینن...تنه میزنن و می رن...شاید واقعا" نمیبینن... به خاطر درگیریاشون... تمام راه به یه چیز فکر میکنم...به حرفایی که زدم... اگه خودم نتونم چی... نه می دونم که میتونم... باید بتونم... وگرنه... خرید نداریم ... خوردن یه چیز خنک...انگار ذهنم هم خنکش شده...آروم می شه... ساعت 9... هوا هنوز گرمه ... بابا... هر وقت خواستی بری خونه، منم میام... میاد...بازم تمام راه به اتفاقاتی که نیافتاده فکر می کنم...قرار بود دیگه نه به گذشته فکر کنم نه به آینده...اما دوباره دیدمش...حس تنفرم بیشترمی شه...فردا...ازم در مورد اون می پرسن...نمی دونم... تنهاچیزیه،که می گم...فکرم رو ازش دور میکنم...انگار هوا قرار نیست خنک شه!... به چیزای خوب فکر می کنم...منتظرم...منتظر... .
پ.ن۱:زندگی راز بزرگی است که در ما جاری است . زندگی آمدن و رفتن ماست زندگی درک همین اکنون است زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است که نخواهد آمد. تو نه در دیروز و نه در فردایی ظرف امروز پر از بودن توست زندگی پنجره ای است باز به دنیای وجود تا که این پنجره باز است جهانی با ماست آسمان ، نور ،خدا ، عشق ، سعادت با ماست زندگی زمزمه پاک حیات است میان دو سکوت.
پ.ن۲:خدایا به خاطر تمام کسایی که سر راهم قرار دادی ازت ممنونم.
باورم نمیشه که بالاخره امتحانام تموم شده!
همش حس می کنم باید بشینم و کارام رو انجام بدم!این ترم هم با همه ی خوبی ها (!!!!)و بدی هاش تموم شد.چقدر همه چی زود اتفاق افتاد تغییر رشته، کنکور
، دانشگاه،ترم اول و حالا... .
اما از ژوژمان ...
.
ژوژمان مبانی رنگمون که اولین ژوژمان(ارائه کار) این ترم بود رو نمی دونین با چه اوضاعی دادم!
10 صبح امتحان چاپ ماشینی داشتم .سخته!
بعدش بدو بدو
رفتم کارای مبانیم رو به دیوار بزنم!اما چه خیال خوشی رو دیوارکه جا نبود!
چون بچه ها داخل ساختمان امتحان داشتن به ناچار ژوژمان رو داخل سلف برگزار کردیم!!!!!!!!!! منم کارام رو از بند پرده ای که قبلا"(!)وسط سلف بود آویزون کردم!
(چند تا گیر لباس احتیاج داشتم!!) کارا رو زده نزده امتحان تئوری مبانی رو دادیم.بعد هم تا ساعت 5 طول کشید تا استادمون کارامونو دید.
(4 تا از کارام واسه نمایشگاهمون انتخاب شد!) ![]()
(البته اینا کارای من نیست! از بس که دوست خوبیم از کارای همه به جز خودم عکس دارم!)
امتحان عکاسیمون به طرز شگفت انگیزی جالب بود 4 تا از 15 کار تاییدیمون
رو واسمون چاپ کردن البته چون وقت نداشتیم پاسپارتو ازمون خواسته نشد
!!!!(عکس های همه هم رفت واسه نمایشگاه!!!!)
روز جمعه 3 تا ژوژمان
داشتیم پاس کردن 7 واحد در یک روز هم عالمی داشت اگه از شب نخوابیها و بیهوش شدن 4 ساعت قبل از امتحان من (پای کامپیوتر )بگذریم به چشمهای اشک آلود خواهر بیچارم می رسیم که فکر می کرد بنده دار فانی رو وداع گفتم
چون به جز سلاح آب یخ با هیچ وسیله ی دیگری از خواب بیدار نشدم!!!
بامشقت فراوان از 7 صبح تا 2 بعد از ظهر مشغول کار زدن و در آوردن بودیم. طراحی حروف، تصویرسازی و طراحی.خوب 24 واحد اختصاصی بر داشتن این چیزا رو هم داره دیگه!!حالا مگه از رو می رم ترم دیگه هم 24 واحد بر میدارم!
یکی نیست بگه آخه عجلت چیه؟(البته همه بهم می گن ولی کیه که گوش کنه!)ولی خوب ترم دیگه فکر کنم یه چند واحدی عمومی هم بر دارم !ثواب داره!
چند نمونه از کارام!!


اینم اتاقمه قبل از ژوژمان
یعنی اتاق همه این مدلی می شه
البته فراموش نشود که ۳ تا ژوژمان داشتم!




بالاخره نفهمیدیم اسم روستا پلنگان بود یا پالنگان؟!
صدای هوش گیاهان به گوش می آمد.
مسافر آمده بود
و روی صندلی راحتی،کنار چمن
نشسته بود:
"دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
تمام راه به یک چیز فکر می کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره های عجیبی!
و اسب،یادت هست،
سپید بود
و مثل واژه ی پاکی،سکوت سبز چمن زار را چرا می کرد.
و بعد،غربت رنگین قریه های سر راه.
و بعد،تونل ها.
دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو،که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش،
نه این صداقت حرفی،که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،
نه،هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند.
و فکر می کنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد."




بهار امسال اصلا" نشد که بیرون بریم و دیروز اولین باری بود که از اردیبهشت لذت بردم، برای چند دقیقه فقط به زیبایی ها و خاطرات خوشم از بیستون فکر کردم نه به هیچ چیز دیگه!
باز هم کمکم کن در سختیهای روزگار از تنگناهای این سو و از اندوهای آن سو رها شوم.![]()

عکس بالا رو هفته ی پیش جاده ی کرمانشاه-صحنه انداختم،البته چون تو ماشین بودم عکس خوبی نشده ولی خوب... .
سلام
راستش اول یه پست نوشتم که دلیل غیبت این چند وقته رو توش شرح داده بودم اما پیش خودم گفتم که چرا باید ذهن ملت رو در گیر کنم ؟
من فقط از یه چیز می نالم که چرا به همه اعتماد می کنم؟؟؟؟!!!!یه بار یکی از دوستام بهم گفت:به هیچ کس اعتماد نکن حتی به من!خیلی وقت بود که حرفش رو آویزه ی گوشم کرده بودم،اما نمی دونم چی شد که یادم رفت و اعتماد من به یکی جریان آش نخورده و دهن سوخته رو واسم پیش آورد . عیب نداره می دونم که همه چی درست میشه شاید کار من سخت شد ولی آدمها برای به دست آوردن تجارب بهای سنگینی رو باید پرداخت کنن.بگذریم
... .سال نو مبارک
بوی گل نرگس؟! نه بوی خوش عید است
رو پنجره بگشا که نسیم است و نوید است
رو خار غم از دل بر کن، ای دوست
که نوروز هنگام درخشیدن گل های امید است
گر با دل خونین، لب خندان بپسندی
با من بزن این جمع که ایام سعید است
!چند سال پیش داییم یه کارت تبریک بهم داد که یه متن خوشگل داشت که به نظرم بهترین دعاییه که می شه واسه همه کرد ،امسال هم یکی از دوستام رو کارتش همین رو نوشته بود منم واسطون می نویسم و امیدوارم که به همه ی آرزو های خوبتون برسین
.سال و فال و
حال و مال و
اصل و نسل و
تخت و بخت
بادت اندر شهریاری
بر قرار و بر دوام
سال خرم،فال نیکو
مال وافر،حال خوش
اصل ثابت،نسل باقی
تخت آرام،بخت رام

اینم عکس های هفت سین خودم![]()


تا حالا شده کاری رو انجام بدین یا حرفی رو بزنین که بعدش خیلی سریع پشیمان شید؟ ولی خوب پشیمانی سودی نداره می گن زبان سرخ دهدسر سبز بر باد .ولی اصلا"مگه همیشه سر سبزی وجود داره؟گاهی اوقات آدم ها از یه سری اتفاقاتی که افتاده اینقدر ناراحت هستن که نمی فهمن دارن چی کارمی کنن و ناراحتی خودشون رو از دورویی یه سری از آدم ها سر کسایی خالی می کنن که اصلا" اونا ربطی به اون ماجرا ندارن ،اما مثلا" ۲ دقیقه بعدش می فهمه که چی کار کرده.اون موقع دلش می خواد زمین دهن باز کنه و اون رو ببلعه اما این اتفاق نمی افته و تازه خود خوری و گریه زاری شروع می شه یکسر به خودش لعنت می فرسته که چرا؟چرا این کار رو کرده؟چرا ما آدم ها اینقدر فراموش کاریم؟چرا بعضی وقت ها خیلی دیر یادمون می افته که بابا یه بنده خدایی اینقدر از خودش مایه گذاشت که به تو یه سری چیز ها روبفهمونه و تو ۴۸ ساعت نکشیده همه چی یادت می ره؟!بعضی وقت ها هر چه قدر هم سعی کنیم که بزرگ شیم اما یه جایی معلوم می کنیم که نه بابا خیلی بچه تر از این حرفاییم. چه قدر بده که از اعتماد آدم سوء استفاده کنن ولی دقیقا" گاهی اوقات کاری رو انجام میدی که همین معنی رو داره. برای به دست آوردن تجارب چه بهای سنگینی رو باید پرداخت کنیم ،چون حاضر نیستیم از تجربه های دیگران استفاده کنیم .شاید چون تعریف و تمجید بعضی ها از آدم باعث شه که خیلی چیز هایادمون بره.
معمولا" وقتی یکی بهمون اهمیت می ده و برامون ارزش قائل می شه زود از یادمون میره که ما کی هستیم و اون در چه جایگاهی قرار داره؟همیشه از اینکه واسه دیگران زیادی مایه بذاری لطمه می خوری اما اگه یه موقع خودت این بلا رو سر کسی بیاری اون موقع چی کار باید کنی؟
باید یادمون باشه که پشیمانی سودی نداره
باید یادمون باشه که ما کی هستیم و در چه جایگاهی قرار داریم
باید یادمون باشه که طرف مقابلمون کیه
فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم اماسال ها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.
اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
حریف خانه و گرمابه و گلستان باش
شکنج زلف پریشان به دست باد مده
مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش
گرت هواست که با خضر همنشین باشی
نهان ز چشم سکندر چو آب حیوان باش
زبور عشق نوازی نه کار هر مرغیست
بیا و نوگل این بلبل غزل خوان باش
طزیق خدمت و آیین بندگی کردن
خدای را که رها کن به ما وسلطان باش
دگر به صید حرم تیغ بر مکش زنهار
وزان که با دل ما کرده ای پشیمان باش
تو شمع انجمنی یکزبان و یک دل شو
خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش
کمال دلبری و حسن در نظر بازیست
به شیوه ی نظر از نادران دوران باش
خموش حافظ و از جور یار ناله مکن
ترا که گفت که در روی خوب حیران باش
(اینم جوابی که حضرت حافظ به من داد... .)
مبارزه را بپذیرید. و فراموش نکنید:در زندگی لحظه هایی هست که بیش تر نیازمند شجاعت ایم تا احتیاط .بعضی تصمیم ها نیازمند آتش هیجان هستند.(پائلو کوئلیو)
فعلا"

نوشتار اصلی: سپندارمذگان
در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بودهاست. در تقویم ایرانی دقیقا مصادف است با ۵اسفند که در گاهشماری کنونی برابر است با ۲۹بهمن، یعنی تنها ۳ روز پس از روز والنتاین. این روز سپندارمذگان یا «اسفندارمذگان» نام داشتهاست. سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا میکردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه میدادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت میکردند. اخیرا گروهی از دوستداران فرهنگ ایرانی پیشنهاد کردهاند که به منظور حفظ فرهنگ ایرانی سپندارمذگان بجای والنتاین به عنوان روز عشق گرامی داشته شود.
